تبليغاتX
زندگی شیرین میشود!
زندگی شیرین میشود!
مادر شدن!
سیسمونی 1
سلام به همه مامانای گل

دیروز منو نیما و مامان جونم رفتیم واسه نینی گلی تخت و کمد بخریم اما هرچی

که گشتم چیز خوبی پیدا نکردم. البته دو مدل و زیر سر گذاشتم تا دوباره بگردم

دیروز به جای تخت و کند یکم خرت و پرت واسه نینی جون خریدیم

الهام جون گفت هر چی میخری عکسشو بذار

چشم خانومی بفرما اینم چندتا عکس از خریدای دیروز

اول کریر نینی جونمممم

پسر دیگه خیلی نباید زینگولی داشته باشه

اینم میز غذا خوریششششششش

اینم یه سری از اسباب بازیاششششش

بازم هست

اینم هست

بازمممممممممممم

این نگاه کنین

اینم هم موبایله هم جغجغه

اینم یه آویزونی نانازززززز

اینم یه عروسک زشت اما با مزه ه ه ه ه ه

وای چقد لوازم بچه گرونه

فکر کنم باید کل خونه رو بفروشم تا واسه نینی همه چی بخرم ( اغراق!!!!)

واسم تو پست قبلی نظر بذارین

تا بعد بای

|+|
نوشته شده توسط سوگند در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:44
لگد پرونی

سلام دوستای خوبم

این چند روز اصلا حالم خوب نبود دائم حال تهوع داشتم و دلم حسابی

درد میکرد. دیروز رفتم دکتر بهم گفت چیزی نیست نینی جون روز به روز

داره بزرگتر میشه و جا شدنش سخت تر... دیشب اولین حرکت و از نینیم

حس کردم ولی باورتون نمیشه یهو از ذوق زدگی یه جیغ بلند زدم که نیما

از ترس اومد تو آشپز خونه... رنگش مثل گچ سفید شده بود. منم بهش

گفتم نیما داره تکون می خوره. اونم گفت چی؟ چیزی دیدی؟ سوسکه؟

( آخه من از سوسک خیلی میترسم ) گفتم نه نینی...

گفت چی شده؟ گفتم به خدا تکون خورد. نیما گفت مطمئنی؟

اما دیگه تکون نخورد منم گفتم حتما اشتباه کردم. تا 1 هفته پیش شیکمم

تابلو نبود اما الان خیلی بزرگ شده. خودم روم نمیشه مانتو تنم کنم برم

بیرون. خلاصه شام خوردیم داشتیم تلویزیون نگاه میکردم که بازم نینی

جون تکون خورد. آخه دکتر گفت 2 هفته دیگه نهایت 10 روز دیگه

اما انگار این نینی جون خیلی زود دلش می خواد بیا دنیا. پسر دیگه

از اون شیطونا... اینقد حس خوبیه که حد و حساب نداره. از الان حس

مادر شدن و درک میکنم. مامانم همیشه میگفت بهترین حس دنیاس اما

باور نمیکردم اما الان... وای من همش قربون صدقش میرفتم یهو نگاه

نیما کردم دیدم سرشو انداخته پایین. گفتم نیما چته؟ گفت تو دیگه منو

دوست نداری... وای دست خودم نبود اما یهو زدم زیر خنده...

اونم قهر کرد رفت تو اتاق... منم داد زدم با اینکه نینی و خیلی دوست دارم

اما هیچ کس جای تورو تو قلبم نمیگیره. اونم برگشت نگام کرد گفت بگو

جون نیما راست میگی! آخی راست میگه تو این مدت همش فکر نینی بودم

از دیشب تصمیم گرفتم که به نیما بیشتر توجه کنم. آخی.. اون پسر بزرگترمه!

همیشه بهش میگفتم پسرم. واسه همین بود که دوست داشن نینیمون دخمل

باشه چون حسودیش میشد... از دست این بابای شیطون.

راستی دیشب رفتیم دربند. خیلی خوش گذشت به یاد دوران دو نفره بودن

با اینکه هنوز نینی به دنیا نیومده اما حس میکنم 3 نفریم چون

با تموم وجود پسرمو حس میکنم.

دیشب کلی قلیون کشیدم. اگه مامانم بفهمه همش غر میزنه میگه تو فکر

اون بچه که تو شیکمته نیستی. اما خب منم دلم می خواد تفریح کنم.

بازم ویار انار!!! هر بار به نیما میگم با یه حالت دلسوزی نگام میکنه

بعدش میگه الهی بمیرم. آخه قربونت برم من الان انار از کجا واست

پیدا کنم؟ بعدشم میره دنبال آب انار میگرده بعد چون پیدا نمیشه میره

دنبال ساندیس انار. اما دیشب که رفتیم دربند یه جا آب انار میفروخت

بالای 5 لیوان آب انار خوردم دست آخرم نیما یه شیشه بزرگ ازش

خرید. مرده احتمالا فکر کرده من تا حالا انار نخوردم! ولی خیلی

چسبیددددددد! جاتون خالی...........!!!

فردا می خوام برم تخت و کمد واسه نینی بخرم.

از دیشب همش دارم فکر میکنم چه رنگی بخرم! چه مدلی بخرم!

دیشب که خوابم نمیبرد. همش فکر نینی بودم. دلم می خواد زودتر بیاد

انتظار خیلی سخته. خدا کنه این چند ماهم تموم بشه. البته هنوز

لگد زدناش شروع نشده فعلا فقط ورجه وورجه میکنه!

وای چه هیجانی دارم واسه خرید فردا.... سارا گفته باهات میام

عسل جونمم گفته منم میام حالا ببینم کی با هم میاااد.

فردا شبم منو نیما دعوتیم خونه عسل جونم بهترین دوستمه

با اینکه ازدواج نکرده اما خوب همه چیو درک میکنه.

عسلی مثل خواهرمه و خیلیم دوسش دارم.

ای خدا فقط سلامتی نینیو از خودت میخوام.... آمین!

من برم دیگه وای خدا جونم نینی خیلی تکون می خوره...

اما شبا آروم می خوابه قربونش برم الهییییییییییییی اذیتم نمیکنه.

نینی شیطون... مامان عاشقته هاااااااااا یادت نره منو بابا داریم واسه

اومدنت روز شماری میکنیم. زود بیا دیگه دلمون واسه دیدنت تنگ شده

تا بعد

|+|
نوشته شده توسط سوگند در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:19